پشت قاب شیشه پنجره ای که شبای منو با خود می بره
جایی که گذشته هام مثل تصویر از تو باغش می گذره
پشت قاب بی نفس مثل او پرنده که دلش گرفته تو قفس
مثل یه حقیقت رفته به باد منو با خود میبره مثل یه رویا توی خواب
شهر من من به تو می اندیشم نه به تنهایی خویش
از پس شیشه تو را می بینم که گرفتی مرا در بر خویش
من وضو با نفس خیال تو میگیرم و تو را می خوانم
و به شوق فردا که تو را خواهم دید چشم به راه می مانم
تن من پاره ای از آن تن توست
و قشنگترین شبای پر ستاره شب توست
::ناهید میربهاء::
::قاب شیشه ای::

نوشته شده توسط محسن در 87/03/26 |